همین چند وقت پیش بود که همه از جنگ در عراق می گفتند... آن روز ها آنچنان، خبرها داغ بود که همه احساساتی شده بودند، البته ناگفته نماند که احساسات خيلی ها هم، لحظه به لحظه رنگ عوض می کرد.
زندگی صحنه تئاتر است، پرده سینما است، صفحه تلویزیون است... کارگردان یکی است، فیلم نامه ها تغییر چندانی نمی کند، هنرپیشه ها هم همان هستند، اما چهره پرداز کارش را خوب بلد است، آنچنان گریم می کند که مادر هم بچه اش را نمی شناسد چه برسد به من و تو ی تماشاچی... تهیه کننده قوی است، ثروتی دارد تمام نشدنی... این روزها سیب زمینی ها آب نمی خواهند ، با نفت تغذیه می شوند...
افسوس که آن روزها، کمی بزرگترها و کمی باتجربه تر های کشور ها، گوشها و چشمهايشان را بسته و بسياری از خاطراتشان را پاک کرده بودند. آن روزها، کسی از من و تو نپرسيد که ما چگونه به موضوع اين جنگ نگاه می کنيم. من و تو، که خاطرات کودکی مان تنها در پناهگاههای شهر، بمبارانهای نيمه شب، تنگدستی و قحطی شيرخشک، ترس و دلهره و ... خلاصه می شود. من و هم سن و سالهايم که آن روزها، دلهای کوچکمان لبريز از هراس و وحشت های بزرگ بود، من و هم سن سالهايم که شعار مرگ بر صدام برای همیشه در گوشهايمان طنين انداخته است.
اما مدتی است که لبنان روی خط خبر است، آری جنگی ديگر آغاز شد و البته هنوز هم تمام نشده... اين روزها همه نگاهها به اسراییل و لبنان افتاده است، اين روزها همه آمريکا را محکوم می کنند، آن روزها و اين روزها همه به ياد مادران و کودکان بی سرپناه و مظلوم افتاده اند، اين روزها ناگهان همه همصدا از صلح و آرامش دهکده جهانی سخن می گويند... اما چه فایده ای دارد فریاد من و تو؟ دنیا را سیب زمینی ها می چرخانند...
اين روزها هم هنوز کسی از ما هيچ نمی پرسد...
قدرت در دستان سیب زمینی ها ست...
سیب زمینی هم که رگ ندارد... سیب زمینی دل ندارد... قلب ندارد...
من سیب زمینی هستم... به من چه اگر کودکی در خواب کشته شد... به من چه مردم گرسنه هستند... به من چه بر سر شما بمب می بارد... به من چه دیگر در جهان گل سرخی نمی روید... من باید به فکر سیب زمینی پدر باشم... "



