در سالروز بازگشادي مدارس مقدم کلوک ( جمع کليک ) شما را گرامي شمرده و خير مقدم عرض مي نماييم .
از وقتی که یتیم شده بود مهمون عمه خانومش بود.
این عمه خانوم یک شوهر داشت که خیلی خیلی خیلی مهربون بود و البته کلی حس مردانه در وجودش وول وول می خورد و برای اینکه این حس مردانه اش خدای نکرده به هدر نرود تصمیم گرفت که دختر یتیم را از یتیمی در بیاره و هم ثوابی بکنه و هم حالی به حولی!!!
خلاصه هر روز جیگر عمه خانوم توی چرخگوشت چرخ میشد تا اینکه بلاخره منجی زنگ در را زد و با گل و شیرینی آمدند و دختر را بردند.
هر روز شوهرشو میبره تا محل کارش و بعد از دو ساعتی که شوهر کارهای تایپ یک شرکت را میکنه، برش میگردونه خونه.
مادر نحیف میگفت دختر قبلا تحت پوشش موسسه یاس منگولا( موسسه حمایت از زنان بد سرپرست و بی سرپرست که مادر نحیف هم جزو هیات موسس اش است و البته اسمش اصلی اش یاس است) بوده و حالا آمده که باردار است و هیچ چیزی برای سیسمونی بچه اش نتونسته تهیه کنه و مادر شوهرش هم به جای اینکه کمکش کنه میگه که هر وقت که زاییدی من با یکدست لباس میام بیمارستان( واقعا که بعضی از این مادرشوهرها دست حاتم طایی (تایی) را از پشت بسته اند). برای همین رو انداخته به موسسه یاس که قبلا ازش حمایت کرده اند ولی این موسسه کمکی به نام سیسمونی نداره و حالا مادر شوهر من دوره افتاده که کمک جمع کنه تا بلکه خرت و پرت برای دختر این دختر یتیم جمع بشه. اگر دوست داشتید و یک کمی هم پول داشتید یا اینکه جنسی داشتید که فکر میکنید به درد دختر هنوز به دنیا نیومده می خوره اجرتون با امام حسین یک ایمیلی به farnooshmoayeri@gmail.com بزنید، البته این را هم بگم که هیچ کس را توی معذوریت نمی خوام بندازم اگر هم کمک مالی و جنسی نمیتونید بکنید آدرس جاهایی که میشه مایحتاج یک نی نی گولو را با قیمت مناسب تهیه کرد بفرمایید . باتشکر.
اربابت خونه اس؟
*زمانه نا جوانمردي است. اگر به كسي كاري نداشته باشي باز بهت كار دارن.
* باز هم حالتهاي ...عذابم مي دهند.البته كاشف به عمل آمده كه راحيل عزيزم هم همينطور است انگار كه مرض افسردگي مد شده. البته آنفولي هم مد شده و البته انگار من هم آنفولي جونو گرفتم تو بغلم. گلويم به شدت خشك مي شود و حتي نمي تونم چت كنم چه برسه كه حرف بزنم.خلاصه شايد من با يك مريضي كاملا به روز (آنفوليانو مرغيانو كه ما چون زودتر بهش رسيديم احساس خودماني بودن مي كنيم و صداش ميزنيم آنفولي) به زودي بميرم.
ديروز در يك جرني كوتاه به اتفاق مادر گرامي به كرج رفتندي و البته كلي توسط مادر گرامي ضايع شدندي و حتي به شغل شريف بليط فروشي نيز مشرف گرديدندي و در واقع به آن حالت، خاك بر سري نيز گفتندي. القصه به كرج مشرف شدندي و با اتوبوس جرني خود را كامل كردندي و از آنجا كه نگارنده هميشه مورد نگاه هاي عشقولانه سربازان جان بر كف واقع شدندي، بي نصيب نماندندي و باز نوازشگر چشمان سرباز اسلام شدندي كه آورده اند كه ثواب و صواب بسيار داشتندي( آي چشمت در بياد). البته اين سربازان اسلام البته بعضي هايشان را تو گويي كه مانند( ام آر آي )، حتي مويرگهاي شما را نيز ديدندي چه برسد به....
از آنجا كه نگارنده و مادر گرامي تصور بر اين داشتند كه اينجا نيز مثل دهات خودشان تهران مي ماند تصميم گرفتند كه آژانس نامي را ( اين آژانس را موقعي تلمذ فرموديم كه در جعبه جادويي زياد مورد عطوفت قرار گرفت و ما نيز مصلحت در آن ديديم كه اين كلمه را كه مثل ژوژمان كمي قلنبه و سلنبه است به زبان برانيم تا مشت محكمي باشد بر دهن شيريني دانماركي ) صدا بزنيم. حال بماند كه پسرك آژانس را با سوت بلبلي به طرف ما فراخواند و ما نيز تشكر نموديم و سوار اتول قرمز رنگي به نام پيكان شديم و اين پيكان همان پيكاني بود كه ما امسال با گرفتن جشن بازنشستگي با قصد قربتا الي الله در واقع خاك برسرش كرديم و البته به همين دليل هم پاداش خوبي از مقامات ايران اتول دريافت كرديم. القصه كه اين اتول قرمز رنگ بسي ما را شاد كرد از مزاياي اين اتول مي توان به بوي گوسفند زنده كه گاري چي آن از خود تراوش مي كرد و هممچنين تماما قرمز بودن اجزاي آن اشاره كرد، حتي بيلبيلكي به نام كمربند ايمني نيز قرمز بود. خلاصه ياد كاباره هاي دوره ممد وزوزه افتاديم كه تماما آكسسوار را قرمز كردي تا احساسي بس عجيب دلها را به لرزه در آورد. البته بايد متذكر باشم كه لپهاي گاري چي نيز به شدت قرمز بود.
*راستي خيلي دلم براي راننده آژانس سوخت. خيلي آدم ساده و خوش قلبي بود وقتي رسيديم به مترو با اونهمه كه ما اينور و اونور برده بوديمش، با سختي گفت 2500. وقتي كه ديد مامانم بي هيچ حرفي پولو بهش داد از خوشحالي داشت پرواز مي كرد. حالا توي اين تهران لعنت شده آژانس دو قدم راه را 2500 ميگيره.
*امروز هم خنده بود هم گريه. جفتش با هم.
*راستي چرا ناف آقايون را با سكرت بازي و شيطنت بريده اند؟
*پري روز فكر ميكردم اين ولنتاين چه روز قشنگيه(براي نحيف مام و كرانچي خريدم_ اصلا ربطي به موضوع نداشت خودم هم ميدونم )ولي ديشب هر چي فكر كردم ديدم چه روز بي خوديه!!!
*حالت خفاشي بهم دست داده؛ شبها بيدارم و صبحها خواب و ملنگ!
*امشب كسيكه ازش خونه را خريديم اومد و گفت كه اربابت خونه است؟ گفتم چي؟؟؟؟؟؟؟؟ راستي آدم غول تشني مثل من ارباب داره؟ توي دلم چند تا فحش بي ناموسي و خيلي بد بهش دادم. بيچاره زن و بچه اش. مامانم راست ميگه كه با مدرن شدن زندگي آدمها هم لزوما مدرن نمي شن!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/72



